روستاي جنت آباد

در 6 كيلو متري غرب شهرستان اسد آباد همدان روستاي جنت آباد واقع است . روستاي سرسبز  با مردماني خونگرم و مومن و پر تلاش ،كه عمدتا به مشاغلي همچون كشاورزي و دامداري و باغداري مشغول مي باشند .آنها در كنار مشاغل ياد شده معمولا هر يك داراي يك يا چند دستگاه كاميون (تريلي) هستند و كاميونداري يكي از محبوبترين و ارزشمندترين مشاغل اين روستاست كه با توجه به  تعداد كاميون ها ، گاها جايگاه و مرتبه افراد  در نظر ديگران شكل مي گيرد
محصولات كشاورزي آن عمد تا محصولات باغي (انگور هلو وشليل و گردو)وهمچنين گندم يونجه و شبدر و گوجه فرنگي است.
مردم روستا همگي از پيروان دين اسلام و مذهب شيعه  مي باشند
برگزاري آئين هاي ديني و  مذهبي از جمله نماز جماعت هاي ماه مبارك رمضان و عزاداري روزهاي تاسوعا و عاشورا 
از حال و هواي خاصي بر خوردار است.
اهالي اين روستا در طول دوران جنگ تحميلي شهدا و جانبازان زيادي تقديم ملك و ملت نمودند كه از جمله آنان شهيدان عزيز الله بهرامي محمد ظاهر نامداري  بهروز بلندي 
تقي افشاري  ابراهيم مرجاني  مرد علي بلندي حمد الله فخيمي و ....... هستند كه همگي در عنفوان جواني جان شيرين را در طبق اخلاص نهادند و در راه حفظ عزت و شرف و ناموس اين آب و خاك تقديم نمودند
   
   

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدباقر نامداري | ۲ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۰۱:۱۸ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |

نقش خودمون

تو شاهكار خالقي......
 
تحقير را باور مكن .بر روي بوم زندگي هر چيز ميخواهي بكش.
زيبا و زشتش پاي توست.....تقدير را باور مكن.
 
تصوير اگر زيبا نبود .نقاش خوبي نيستي.از نو دوباره رسم كن .
تصوير را باور نكن....
 
خالق تو را شاد آفريد آزاد آزاد آفريدپرواز كن تا آرزو ....
زنجير را باور مكن......
 
 
 
 
 
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدباقر نامداري | ۱۵ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۲۴:۲۷ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |

كدام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

براي رفتن به كوه و دامان طبيعت و استفاده از امكانات تفريحي توچال بايد ساعت 5 يا 6 صبح از خواب بيدار بشي و وسايل را آماده كني.   اگه ماشين داري بايد هزينه استرلاك و بنزين و پول پاركينگ غيره را متقبل بشي . اگر ماشين هم نداري  كرايه ماشين و كنار خيابون ايستادن و غيره .  همت داشته باشي  تا ايستگاه 2 پياده بري و عرق بريزي بعد 3500 تومان بدي از ايستگاه 2 بري تا ايستگاه 5    اونجا آب معدني 200 توماني را بخري 500 تومان و يك چاي و خرما برات تمام بشه 1500 تومان   اعتراض هم  بكني  فروشنده بگه مجبور نيستي بخوري و حس كني اگه ادامه  بدي كتك هم خوردي . خلاصه . بعدش  هم باز 3500 تومان بدي  از ايستگاه 5 بر گردي ايستگاه 2 و پياده روي تا پاركينگ و برگشتن و خستگي و كوفتگي  . با يك حساب سر انگشتي  مي بيني يه كوه رفتن و ورزش كردن و تفريح برات 13 الي 15 هزار تومان آب ميخوره

وقتي فكر ميكني  پرداختن اين پول  براي يك كارمند يا كارگر  كمي تا قسمتي سخته  چه برسه به اون جوون بدبخت  كه بايد در طول هفته  با  التماس از پدر  مادر پول تو جيبي بگيره

وقتي يادت مي اد  كه خريدن يك بسته كراك فقط نياز به 2هزار تومان دارد  و هر وقت هم نياز باشه  احتياج نيست از خانه خارج بشي  فقط كافيه زنگ بزني  طرف بياد در خونه ات و با احترام تقديم بكنه و تازه حاضره تخفيف هم بده  چاي و خرما هم برات زير 100 تومان بي افته  بجاي آب معدني گرم 500 توماني هم  آب يخ كنارت باشه .........

شايد طفلي جونا حق دارند بجاي كوه  ورزش و تفريح برن دنبال كراك  

اينها را نگفتم كه به جوونها بگم برن دنبال دومي نه بلكه از مسئولين ومتوليان امرخواهش كنم كه لطف كنند و منت بگذارند با اتخاذ تصميمات درست و منطقي وكارشناسي قضيه را بر عكس كنند و انشاالله هزينه ورزش كردن روز به روز كمتر و شرايط آن آسان تر گردد  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدباقر نامداري | ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۰۹:۳۱:۴۸ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |

تفاوت

سال ۱۳۶۰ ما در روستاي در بين اسد آباد همدان و كنگاور زندگي ميكرديم پدر و مادرم براي عرض تبريك و زيارت قبول  به خانه يكي از اقوام   كه تازه از مكه برگشته بود رفته بودند
موقع برگشتن پدرم با هيجان خاصي  از  چيزي كه ديده بود تعريف ميكرد و مي گفت كه حاجي يه تلويزيون آورده كه براي خاموش و روشن كردن ديگه نمي خواد بري دكمه بزني و  از هر جا كه نشستي ميتوني با يه دستگاه كوچولو  هم خاموش كني هم روشن
ما بچه ها  با تعجب به پدر مون نگاه ميكرديم و ته دلمون فكر ميكرديم كه بابا مون قاطي كرده و مگه ميشه تلويزيون رو از راه دور خاموش و روشن بكني
چند شب پيش در خانه پدري بحثي بود راجع به سيستم ماهواره اي گوگل و اينكه با اين تكنولوژي ميتوان به صورت آنلاين  و از فاصله ۱۵ متري از بالا  تمام نقاط جهان را ديد  و جالب بود كه ايندفعه پدرم با تعجب بما نگاه ميكرد و فكر ميكرد كه ما قاطي كرديم
با اين تفاوت كه ما چيزي كه فكر ميكرديم بزبان نياورديم اما اون حداقل ده بار با صداي بلند گفت  
ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدباقر نامداري | ۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۳:۰۸:۴۱ | آرشيو نظرات (1) :موضوع |

نحوه قضاوت

ماجراي ضرب المثل خر ما از كرگي دم نداشت چيست؟
مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده .
مساعدت را ( براي كمك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد ( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه ايي درافكند. زني آن جا كنار حوض خانه چيزي مي شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت ( سِقط كرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نيز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه ايي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت.

جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايه ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در حاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست !

مَرد، هم چنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افكند.
پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست !
مردگريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانه قاضي افكند كه ” دخيلم! “. قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چاره رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند .

نخست از يهودي پرسيد .
گفت : اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي كنم .

قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند !
و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد !
جوانِ پدر مرده را پيش خواند .

گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است.حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرود آيي، چنان كه يك نيمه جانش را بستاني !

و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديه سي دينار جريمه شكايت بي مورد محكوم كرد !
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش !

مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد .
قاضي آواز داد : هي ! بايست كه اكنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان كه مي دويد فرياد كرد :
مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي روم كه شهادت دهند خر مرا از كرگي دُم نبوده است.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدباقر نامداري | ۱ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۴۲:۳۳ | آرشيو نظرات (1) :موضوع |

تجربه ديگران

اگر بتوانم مانع شكستن حتي يكدل شوم ،زندگي ام به بيهودگي سپري نشده است
                                                                                                    اميلي ديكنسون
 
از اينكه مردم تو را نمي شناسند غمگين مباش ،از آن اندوهگين باش كه مردم را نمي شناسي                                                                                           كنفسيوس
 
عقيده عمومي شبيه به تيغ برهنه است ، ضعيف از آن ميترسد ،نادان با آن تيغ بران در مي افتد و زخم مي خورد و عاقل دسته آنرا مي گيرد و بكار ميزند       محمد حجازي
 
فقط ترسو ها هستند كه دروغ مي گويند                                                ناپلئون بناپارت
 
دروغ را از پستان ترس شير داده اند ،آنكه بيشتر دروغ مي گويد ترسوتر است
                                                                                                          يوهان گوته
 
سادگي در رفتار ،بالاترين كمال است .بيشتر مردم از ترس آن كه مبادا  آنها را معمولي فرض كنند ،از طبيعي بودن مي هراسند                                                    جفري
 
فرمول مسلم شكست اينست،تلاش براي خشنود كردن همگان   
                                                                                              هربرت بايارد سوپ
 
يك قلب پاك از تمام معابد و مساجد جهان زيباتر است
                                                                                             فرانسوا ولتر
 
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدباقر نامداري | ۲۲ دى ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۵۵:۱۲ | آرشيو نظرات (3) :موضوع |

هفت نكته كليدي

7 مورد كليدي كه از نظر گاندي بدون 7 مورد ديگر خطر ناكند
1-ثروت،بدون زحمت
2-لذت،بدون وجدان
3-دانش،بدون شخصيت
4-تجارت،بدون اخلاق
5-علم بدون انسانيت
6-عبادت،بدون ايثار
7-سياست،بدون شرافت

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدباقر نامداري | ۸ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۴۸:۵۶ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |

با خداست

گاهي گمان نمي كني ولي مي شود
گاهي نمي شود نمي شود كه نمي شود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابست است
گاهي نگفته قرعه بنام تو ميشود
گاهي گداي گدايي و بخت نيست
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدباقر نامداري | ۱ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۴۲:۳۴ | آرشيو نظرات (1) :موضوع |

تشكر از دكتر علوي

  

نمي دانم چرا وقتي ميخواهي ازكسي انتقاد نمائي يا سرزنشش كني جملات پشت

سرهم وپي درپي تو افكارت نقش مي بنده!؟حتي وقتي ازكسي دلخوري كوچكي

 

داري ودرموردش مي نويسي آنچنان كلمات قلمبه وسلمبه،نغزو پرمعني جور

 

ميشه كه اگرخودتم دوباره آن رابخواني فكرميكني كه شايد زياده روي كرده وحقش

 

اين نبوده!

 

نمي دانم!شايد بخاطراينكه به ما بيشتر ياد دادن ازديگران انتقاد كنيم و پرتوقع

 

بارمون آوردن!

 

اما برعكس زماني كه قصد داري تشكركني و ياحرف دلتوبزني مگه جورت

 

جورميشه!؟

 

هرچي بيشترفكرمي كني كمترنتيجه ميگيري .

 

ولي مهم نيست من باهمه نا بلديم مي خواهم بگويم و خيلي هم ساده بگويم

 

 (سركار خانم دكترثمين علوي )

 

ازشما بابت همه زحماتي كه براي عسل من وعسل هاي ديگران ميكشيد ممنونم.

 

شما كه آرامش را به جمع پنج نفري خانواده ما هديه كرده ايد و باعث شده ايد خنده

 

فراموشمان نشود .

 

شما كه صميميت ومهربانيتان ،تلاش و پيگيريتان ،دلسوزي وهمراهيتان ،اثري شفا

 

بخشتراز داروهاي تجويزيتان دارد واين را ازدلتنگي هاي عسل براي شما فهميده

 

ام

خيلي بلد نيستم .ولي ميدانم هرنيمه شب كه بيدارميشويم واورا درخواب راحت

 

مي بينيم بعد ازحمد وثناي خداوندازصميم قلب وسويداي دل براي شما وعزيزانتان

 

سلامت،سعادت،بهروزي وموفقيت آرزومنديم

 

دلتان كندوي عسل وازنيش زنبوردرامان باشيد.انشا الله.       

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدباقر نامداري | ۲۳ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۰۲:۱۹:۳۴ | آرشيو نظرات (1) :موضوع |

بالا پائين

ساعت 10 صبح :زنگ در خانه بصدا در امد  من كه تازه از خواب بيدار شده بودم وهنوز توي رختخواب غلت ميزدم  با دلخوري از جام بلند شدم و به سمت در رفتم

 مجيد بود . همكارم. بعد ازسلام و احوال پرسي و تعارفات معمول گفتم :اينورا؟

گفت :اونروز توي اداره گفتي كه شما تو خونه ويدئو ندارين . اومدم  با هم بريم ويدئوي مارو بياريم چند روزي نگهداريش و چند تا فيلم ببيني

  منم كه عاشق فيلم بودم الكي يه مقدار تعارف كردم بعد گفتم:كي بريم ؟

 گفت:همين الان . سريع حاضر شدم . به اتفاق رفتيم .

 فاصله ما تو جنوب شهرتا خونه اونا در بالاي شهر( ترافيك در رفته ) يك ساعتي ميشه  درب يك خانه ويلائي مجلل و اعياني ايستاديم

 گفت :بريم داخل

گفتم:نه ديگه مزاحم نميشم من همين جا هستم تا شما بياي

گفت :تعارف نكن

منم با حسي كودكانه و يه مقدارم فضولي و كنجكاوي سريع رفتم داخل . به به چه حياطي چه باغي چه چمن و گل كاري قشنگي  باران ديشب هم براي طراوت و زيبائش كم نگذاشته بود بيشتر توي فيلمها خونه هاي اونجوري ديده بودم ظاهر خونه  كاملا نشان ميداد كه صاحب خونه وضع ماليش خوبه و به اصطلاح توپ داغونش نميكنه داخل خونه كه ديگه نگو چيدمان زيبا كيفيت عالي  هارموني چشم نواز . خلاصه همه چيز توي اون خونه براي من جالب جذاب و ديدني بود

مجيد ويدئو را آماده كرد و به من داد و من برگشتم اما احساس خوبي نداشتم  همش فكر مي كردم چرا اينقدر وضع مالي اونا خوب بود؟ چرا نبايد من يك ويدئو داشته باشم  اما  اونا از هر چيزي بي نياز باشند ؟فكر ميكردم آدم بدبختي هستم و در فقر زندگي ميكنم  و غيره و غيره

ساعت 4 بعد از ظهر همان روز :زنگ خانه به صدا در آمد و من در حالي كه ميخواستم فيلمي را درون ويدئوي قرضي قرار دهم تا اوقات خوشي را سپري كنم با بي حوصلگي به سمت در رفتم ..پسر عمه ام ايرج بود

.بعد از سلام واحوالپرسي گفت:چند روزيه ميخوام برم به مشهدي الله حسين (از همشهريامون)سر بزنم بيچاره مريض احواله فكر كردم شايد تو هم بخواي بياي اومدم دنبالت .

گفتم:يك كم حال ندارم ولي ميام .

سريع حاضر شدم و از خونه زديم بيرون . از محله ما تا مرغداري كه مشهدي الله حسين در ان كار ميكرد تقريبا يك ساعتي ميشد بعد از عبور از كوره هاي اجر پزي به كوچه خاكي كه باران ديشب حسابي ان را گل كرده بود رسيديم .بزحمت جاي پا پيدا ميكرديم اما با اين وجود كفش و دمپاي شلوارمان پر گل شد .

رفتيم داخل . بوي بد فضولات مرغي مشام ازار و پرهاي ريز مرغها معلق در فضا آلرژي زا بود

در گوشه مرغداري سنتي اتاقكي كاهگلي نقش منزلگاه سرايدار را بازي ميكرد

وارد شديم  .مشهدي الله حسين روي  رختخوابي مندرس و چرك دراز كشيده بود و دور تا دوران پر بود از كاسه و بشقاب واستكان ونعلبكي و يك پيك نيك و چند تا نايلون، كه توي يكي از انها گوجه و تخم مرغ املت شب خودنمائي ميكرد

ديواره اتاقك تا كمر كش ان نم داده بود و هر لحظه احتمال فرو ريختنش ترس به دل ادم مي انداخت  مشهدي الله حسين با همه مريضي و نا تواني بلند شد و نشست وبراي ما چاي ريخت و احوال همه را پرسيد  كلي از اوضاع واحوال  گله مند بودحال عجيبي به من دست داد و با ياداوري افكار صبح فقط از خودم خجالت كشيدم

     

زمانه پندي آزاده وار داد مرا 

زمانه را چو نكو بنگري همه پند است

به روز نيك كسان ،گفت:غم مخور زنهار

بسا كسا كه به روز تو آرزومند است

   

          


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدباقر نامداري | ۱۷ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۰۳:۰۳:۳۶ | آرشيو نظرات (4) :موضوع |